تبليغاتX
تنها

                          

قصه ی رویایی ما شروع شدش با یک  صدا

با یک نگاه خالص و یه جعبه عشق پرازصفا

به جون هردومون قسم تا آخرش همراهتم

بدون با هردرد وغمی تا پای جون کنارتم

گفتی تو هم اینو به من بدون تو نمی تونم

نمی تونم شعردل رو بی تو و تنها بخونم

خلاصه  زندگی  ما  یه  قصه  بود  پر از وفا

قصه ای که ساخته بودیم با هم تو قصررویاها

تاریکی بازتا دید که ما زندگیمون پرازصفاست

جلو اومد  تا بهم بگه اونه  که خیلی بی حیاست

اون اومد وگرفت ازم عشقی روکه ساخته بودیم

آره بازم این ما بودیم که زندگی رو باخته بودیم


+ نوشته شده در جمعه نوزدهم مهر 1387ساعت 20:51
توسط نگار موضوع: |

                                               

تو آخرین صدایی واسه این قلب خسته

واسه هر نگاهی که  به  انتظار نشسته

یادم میاد شبهایی که تا صبح بیدار می موندم

همون شبها که تاصبح واست دعا می خوندم

می خواستم از خدام که تو رو نگه دارباشه

تنها تو کل این جهان  فقط  تو رو یار باشه

خستگی تو تنم نشست تا گفتی دوستم نداری

روزوشبم یکی شدن تا گفتی تنهام می ذاری

دیگه واسم مهم نبود مردن و زنده  بودنم

زندگیم عین سایه بود توی هراس موندنم

گرفتم این حس رو دیگه ازتوی قلب لعنتی

گذاشتم یه سنگ بزرگ جای جنون زندگی

اما  حالا تنهام بذار نیستی واسم مهم  دیگه

ولی بدون دوستت دارم هنوز قلبم اینومیگه

 

 


+ نوشته شده در جمعه نوزدهم مهر 1387ساعت 20:48
توسط نگار موضوع: |

 

آدما با هدف های گوناگونی متولد می شن و می میرن . اونا توی زندگیشون هدف های گوناگونی رو دنبال می کنن ، حالا بعضی از این هدف ها اونا رو به سمت و سوی خدایی می کشونه و بعضی دیگه هم ...

نمی دونم شاید خدای بزرگ این جوری بنده هاشو امتحان می کنه . به هر حال خوبه که هدف همه ی ما آدما ، هدف های خدایی باشن مثل کارهایی که ما رو به سمت هدف نهایی یعنی"پاکی مطلق" بکشونند . هر چند که هیچ انسانی از کناه معصوم نیست ولی می شه تا مرزش رسید . به امید آن روز...

 


+ نوشته شده در جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت 22:17
توسط نگار موضوع: |

 

کاش درتنهایی خود نقشه ی ماهی بکشم

 

غرق در آن شوم و نقش سرابی بکشم

 

این همه هول وولع برسرهیچ است مردم

 

کاش او باشد ومن نقشه ی خاری بکشم .


+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387ساعت 23:12
توسط نگار موضوع: |
وقتی که آسمون تنها می شه و دل تنگ

وقتی دلش تنگ می شه واسه خدا، واسه خوبی ،واسه پاکی،واسه همه قشنگی های دنیا

اون موقعست که بارون می باره،

بارون می باره تا تموم پلیدی ها و زشتی ها رو از روی زمین پاک کنه ،

ولی ما آدما با تموم بی احساسیمون دوباره ادامه می دیم به زشتی ها

و چه دردناکه که ببینیم ما آدما با وجود انسان بودن بی بهره ایم از انسانیت

و پدیده های هستی در عین پدیده بودن در حال ستایش خدایند.

 


+ نوشته شده در دوشنبه سوم تیر 1387ساعت 20:16
توسط نگار موضوع: |
یادت می یاد یه وقتایی بهم می گفتی که برو؟

اون وقتا که با هم بودیم ،هی من می گفتم که نرو

دلم می خواد بهت بگم وقتی که نیستی داغونم

یادم می یاد می گفتی که اگه نباشی بی جونم

یادت می یاد قسم می خوردیم تا ابد با همدیگه حرف نزنیم

شعر نخونیم، قصه نگیم ، جنگمونو قطع نکنیم

دو دقیقه ای تموم می شد تموم جرو بحثامون

مثل دو تا بچه بودیم ، عین زمین و آسمون

من از تو هی می گفتم و تو از تموم غصه هات

من از تو جون گرفتم و تو از نوای لحظه هات

یادم می یاد می گفتی که تا آخرش با هم باشیم

غصه ها رو تموم کنیم شاد و بی انتها باشیم

نمی دونم چی شد یهو ، غم اومد و جاتو گرفت

تموم شدن لحظه هامون با فکرای خوب و بدت

دیگه تموم شد و گذشت وقت با هم بودنمون

حالا دیگه تنها میشیم،تو با خودت ،منم با یاد تو نامهربون

می ریم پی زندگیمون ،اما چطور؟ اون با خداست

خدا خودش خوب می دونه که دل ما از هم جداست

از اولش می ترسیدم ، یه روز بیاد جدا بشیم

یه روز بیاد که آخرش تنها و بی وفا بشیم

آخر همون شد که منم می ترسیدم از اولش

اما حالا تموم شده ،چه خوب چه بد قصه رسید به آخرش

 


+ نوشته شده در دوشنبه سوم تیر 1387ساعت 20:1
توسط نگار موضوع: |

                            " معشوقه ی آسمان "

 

در آسمان مهر بنگر

 

که چگونه عشق را نمایان می کند

 

بنگر که چگونه هست و نیست دنیا را درمی نوردد

 

وچگونه باغرشی حرف دلش را برهمگان آشکارمی سازد

 

آیا تا به حال بر عاشق شدن آسمان نگریسته ای ؟

 

آیا دیده ای که چگونه با تحولی عظیم آدمیان رابه خود می آورد؟

 

اما هرگز نمی توان عاشق شدن آسمان به زمین را فهمید

 

چه کسی کشف خواهد کرد که زمین معشوقه ی آسمان ها می شود؟

 

چه کسی می فهمد که آسمان رازدلش رابرآبی بی کران دریا می انگارد؟

 

چه کسی خواهد فهمید که تنها دل ها عاشق و معشوق نخواهند ماند ؟

 

وچه کسی خواهد فهمید که سرانجام هرعاشق به معشوقه خواهد رسید ؟


+ نوشته شده در پنجشنبه دوم خرداد 1387ساعت 19:58
توسط نگار موضوع: |

تا زمانی که مرگ ما را از هم جدا نکند همیشه جسمم با تو جفت و قرین خواهد بود روح بی پایان من.


+ نوشته شده در پنجشنبه دوم خرداد 1387ساعت 19:52
توسط نگار موضوع: |
وای به حالتون اگه انتقاد نکنید . ببخشید با چند نفر خاص هستم خودشون می دونند ولی شما هم انتقاد کنید. ممنون می شم
+ نوشته شده در جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387ساعت 1:9
توسط نگار موضوع: |

                                  

خداوندا تو بالایی و می بینی

 

که جنگ آدمیان بر سر عشق است

 

تو بالایی و می بینی ، که عشقت در دل آن است

 

که از هفت دولت آزاد است

 

خداوندا گر از قلب من و روحم نبینند مردمان عشقی

 

تو بالایی و می بینی که قلبم پر از احساس است

 

هر چه می خواستم که قلبم تهی از غیرت کنم

 

تو بالا بودی و دیدی که پارم به ز امسال است

 

خداوندا گر از قلبم به قلبی پا نهد مهرت

 

در اندک لحظه ای یابم که نیستش کار انسانی

 

در همان لحظه تو بالایی و می بینی

 

که آسمان و زمینت می کنند یاری

 

تا عشقی نماند بی نصیب از مهر انسانی

 

خداوندا در این لحظه که می یابم نشانی از دل و مهرت

 

تو دانایی و می بینی که لبریزم ز رسوایی

 

بارالاها یاریم کن تا بمانم بر سر عشقم

 

که هیچ چیز در آن دنیا نباشد به ز عشاقی .

 

 


+ نوشته شده در جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387ساعت 1:5
توسط نگار موضوع: |

                                

من می روم

 

این با ربدون تو

 

بدون یاد و خاطره و

 

حتی فکر تو

 

من می روم

 

چون تو خواستی

 

می روم که با نیستی بودنم را ثابت کنم

 

هر قدر که در رویا

 

فاصله ها کمتر شد

 

در بازی روزگاران برعکس بود

 

و تو نیز

 

در رویا نزدیک و

 

در پیش چشمانم دور دور تر خواهی بود .


+ نوشته شده در جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387ساعت 1:0
توسط نگار موضوع: |

                      

 

من برای با تو بودن

 

در عالم خیال هم

 

تاری را از نگاهت می بافم

 

تاری می بافم تا از نگاه تو

 

از نگاهی که محبت جاریست

 

آشیانه ای سازم

 

آشیانه می سازم ، اما به چه امید وصالی ؟

 

چگونه خواهم رفت به آن سرای محبت ؟

 

چگونه خواهم گریخت از درد های پنهان ؟

 

اگر هم جان به در برم

 

زندگیست نیمه جان

 

زندگی که ،

 

بر خلاف عشق جاری خواهد شد .


+ نوشته شده در جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387ساعت 0:59
توسط نگار موضوع: |

                               

 

برای سرودن از تو

 

از چه بگویم ؟

 

بر تو عاشقم

 

چه بگویم ، از کجا بگویم ؟

 

برای رسیدن به ندایت

 

تا بی کران ها دوانم

 

تو کجایی ؟

 

می دانم با منی و با تو همراهم

 

در جستجوی نور ، در جستجوی ایمان

 

به من بگو تا کجا بیایم ؟

 

دستم را بگیر و رهایم نکن

 

تا از اوج آسمان ها فراتر بیایم

 

آه ! ای هستی من .

 


+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387ساعت 21:23
توسط نگار موضوع: |

                     

 

هر صبح طلوع روزی جدید است

 

با صدای چه چه بلبل و

 

شر شر آبشار طلایی

 

آبشاری طلایی که هر صبح

 

پس از خوردن صبحانه ام

 

ملاقاتش می کنم

 

در این جا هیچ کس نیست

 

و این تنها چیزی بود

 

که سال های سال از او خواستم                        تنهایی !


+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387ساعت 21:21
توسط نگار موضوع: |
دهکده عشق رو فراموش نکنید  حتما بخونیدش .ممنون از محبتتون .


+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387ساعت 21:15
توسط نگار موضوع: |

                          " دهکده ی عشق "

 

در آن دهکده ی دور افتاده

 

یک کسی فریاد خواهد زد

 

فریادش از من آدمی خواهد ساخت

 

آدمی لایق این دنیای بی کران

 

آدمی را در آن لحظه ی بی تابی نهان خواهد کرد

 

من در آن روز به خود آمده ام

 

تا که عشق را در آن دهکده جاری سازم

 

من در آن دهکده دنبال کسی می گردم

 

که مرا درک کند

 

که مرا ، ز آینه ای پاک وشفافترنزد خود جار زند

 

و من اینک وارد دهکده عشق شدم

 

آنقدر پیش روم تا به خانه ای ویرانه رسم

 

قدم در آن نهم و ویرانه را ویرانه تر سازم

 

تا در دهکده ام کنجشککی پر نکشد

 

آه ! اگر یک لحظه ، فقط یک لحظه ی زیبا

 

مرا در قلب خود احساس می کردی

 

حال به جای ویران کردنش

 

به دنبال سنگ و آجری برای ساختنش

 

ساختنش برای عشقمان می گشتیم

حال بگو ، آیا این عدالت است

 

که من عاشق و دل سوخته و

 

تو بی خبر از حال منی ؟

 

من تو را در قلب خود احساس کنم

 

و تو مرا نبینی و نادیده ام انگاری ؟

 

من پای نمازی که پرازبرکت و نور و عشق خداست

 

هر لحظه تو را یاد کنم و

 

تو مرا هر لحظه ویرانه تر سازی ؟

 

من به تنهایی در این دهکده ی دور افتاده می مانم

 

و بر قله ی هر کوه فریاد می زنم

 

فریادی از آه دلم ، فریادی از دل سوختگی ام

 

و می مانم تا این که یک روز

 

جای خالی ام را در قلب سنگی ات احساس کنی

 

و به دنبالم بیایی

 

آنقدر بگردی تا به این دهکده ی دور افتاده رسی

 

وقتی که ببینی من چگونه ،

 

عاشقانه ، خانه ای از عشق برایت ساخته ام

 

دل سوخته و ویرانه و دیوانه شوی

 

قلب سنگی ات آب شود

 

و آنگاهست که مرا درک کنی

 

تو مرا می یابی

 

اما نه دگر قلب من و روح من و احساس مرا می یابی

 

نه دگر عاطفه و عشقی که به تو من داشته ام

 

تو مرا آه دگر ، سوز جگر ، ناله ی بی جا دادی

 

ولی من با طاقت و صبرم به تو اعتماد کردم

 

که مرا رها نسازی روزی

 

تو ولی عشق مرا در هم شکستی و تنها رهایم کردی

 

ولی من باز هم به تو اعتماد کردم

 

اما تو در این ظلمی که به من کردی

 

من تو را معشوق و دلداده ی خود می دانم

 

تو مرا رها و بیگانه بدان

 

من تو را اسیر و دلباخته ی خود می دانم

 

تو مرا یک سنگ بی جان بدان

 

تو بدان این را که گر روزی تو بر من بد کنی

 

من تو را لحظه ای از یاد نبرم .  


+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387ساعت 21:13
توسط نگار موضوع: |
برای همه ی عزیزانی که از این وبلاگ دیدن کردند . و دیدن میکنند.لطفا بدون خجالت انتقاد کنید دوستان .
+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387ساعت 21:12
توسط نگار موضوع: |

                          

از ابتدای لحظه ی ازل تا انتهای لحظه ی ابد

 

به خود می گفتم

 

آن گونه بنگر که چشم ها انتظار می کشند

 

و آن گونه بزیست که تن ها منتظر می مانند

 

نکند لحظه ای فرا رسد

 

که یادش را از یاد ببری

 

نکند که چشم های پرمهر زندگی را باور کنی

 

نکند هاله ای از وهم و خیال

 

بر سرت سایه افکند

 

و چشم های غبار آلود دنیا را نبینی

 

این بار به خود گفتم :

 

هرگز ! من !

 

گمان نمی کنم

 

راه راست را برگزیده ام

 

ولی افسوس

 

آخر آن گونه شد که نباید . 


+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387ساعت 21:8
توسط نگار موضوع: |

                          

تنها مانده ام ،تنها

 

در این دنیا ی ناپیدا

 

کنم گاهی از عشق من تماشا

 

ولی کوته بیامد فرصت افسوس ،دریغا

 

دل از هر کس در این دنیا بریدم من

 

بریدم دل از این آشفته حالان

 

کنون گویی از عشق بیزارم

 

ولی افسوس من آن را در درون دارم .

 


+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387ساعت 21:7
توسط نگار موضوع: |

                                

باز می نویسم برای تو

 

از دور دستها ، باز می نویسم

 

می نویسم تا در نگاهت تو را احساس کنم

 

تا در نگاهت موج عشق و دوستی را رقم زنم

 

تو کیستی ؟

 

من چگونه تو را خواهم دید ؟

 

چگونه رویایم را به حقیقت بپیوندانم ؟

 

آه ! من همیشه تنها خواهم بود .

 

 


+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387ساعت 21:6
توسط نگار موضوع: |

                      

با من سخن بگو ای مهربان ترین

 

بگو که مرا می بینی

 

بگو که حرف هایم را می شنوی

 

من تو را در دفترم ترسیم کرده ، از تو نور می طلبم

 

هر شب چشمانم در نگاه تو سوسو زنان اشک می ریزند

 

روزها را هر لحظه سپری می کنم تا به نور تو رسم

 

کیست که مرا همراهی دهد جز تو ای نازنینم

 

خورشید را چون تابان است نمی توان دید

 

ولی چون تو بیداریت ازآن اوست

 

می توان زیبایت را دید

 

عروس زیبای آسمان در شب تویی

 

تو با زیبایت هر چند که غمناک است

 

آسمان را درخشان کرده ای

 

و در آخر نمی توان چیزی گفت جز :

 

تویی ، تو تنها چراغ آسمان .

 


+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387ساعت 21:5
توسط نگار موضوع: |

               

 

می آیم روزی با کوله باری آکنده از درد

 

می آیم

 

دردی رها شده از زندان غم ها

 

به همان نشاط و شادی روزگار جوانی ام

 

می آیم

 

می آیم روزی که نیست هیچ نشان از تو

 

و آنگاهست که بی تو زندگی ام را از سر می گیرم

 

زندگی راازسرمی گیریم،اما به امیدی که توبازگردی

 

و باز هم خواهم آمد .

 


+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387ساعت 21:3
توسط نگار موضوع: |

                           

 

 

گر بر سر مزار عاشقان می آیی

 

گر بی کس و تنها و نالان می آیی

 

بشنو از من این نصیحت را چنان

 

که تو چون  باخته  دلان  می آیی  .

 

 

 

             


+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387ساعت 20:56
توسط نگار موضوع: |

 

تمام روزگارهم

به پای تو نشانده ام

اگرزروی دوستان

گلایه ای نکرده ام

تودرگذرزحال ما

به جزتودل نبسته ام

اگر زروزگارمان

اشاره از تو کرده ام

ببخش مرابه لطف خویش

که جزتوکس ندیده ام

حال که در هر نفسم

جان تو تازه کرده ام

مگر ندیدی که تو را

چگونه زنده کرده ام؟

تمام روزگار را

به پای تو نشانده ام

تمام زندگی را

بهای تو فسرده ام

 


+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387ساعت 20:51
توسط نگار موضوع: |

سرگذشت من و تو از هم جدا بود انگار

بین من و تو فاصله ها بود انگار

با نگاهی هر شب در انتظارت ماندم

اما دل ما از هم فرسنگ ها جدا بود انگار

آن زمان که در نگاهم بودی ناپیدا

آسمان شب من هم ابری بود انگار

تو برایم پرتویی هستی از آفتاب

آن پرتو که در شب هنگام بینا بود انگار

روزها و شب ها می آیند و می روند همچنان

اما شب هم بدون تو صبح نخواهد شد انگار

نخواهم فهمید چگونه است زندگانی بی تو

همانگونه که روز بی خورشید تاریک است انگار

نمی دانم چگونه تو را در چنگ آرم

اما می دانم که آسمان هم بدون تو بی معناست انگار

برایم در زندگی معنا فقط خالق توست

اما دل من هم بدون ماه بیمار است انگار

 

 

 


+ نوشته شده در سه شنبه سوم اردیبهشت 1387ساعت 11:58
توسط نگار موضوع: |

singel-tanha

نگار

singel-tanha

http://singel-tanha.blogfa.com

تنها

تنها

تنها

به نام بزرگترین تنهای جهان که هیچ وقت منو تنها نذاشته , نمیذاره و نخواهد گذاشت. من واقعا به این تنهایی نیاز دارم. به تنهایی که منو به خودم میاره که بهم اجازه میده بفهم کیم , چیم و چرا هستم. واقعا واسه داشتن این تنهایی ازش ممنونم واسه همه چیز منونم ولی واسه این تنهایی بیشتر. امیدوارم که هممون بتونیم تویه این تنهایی مقدس به فکرهایی برسیم که نه تنهام زندگی خود ما رو بلکه بتونه تمام جهان رو متحول کنه.
به امید روز...........

تنها

قالب بلاگفا

قالب پرشین بلاگ

قالب وبلاگ

Free Template Blog